تبليغاتX
فقط خیانت نکنین!!!

+ نوشته شده توسط MORTEZA az gonbad در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385 و ساعت 10:35 قبل از ظهر |


خيلي دوستت دارم.تو بهترين اميدهارو در قلبم اينستال کردي.عکستو در بک گراند کامپيوترم قرار دادي.تو روي قلبم با ملايمت کليک کردي.عشق را در زندگي من ريست کرده و تمام غمهام رو شيفت ديليت کردي.من هر جا باشم قلبم به تو کانکته.عشق تو قلب و مغز منو حک کرده.اسم تو در جاي جاي وجودم رجيستره.

 

+ نوشته شده توسط MORTEZA az gonbad در پنجشنبه 31 فروردین1385 و ساعت 5:4 بعد از ظهر |
كسي در باد مي خواند
تو را تا اوج مي خواهم
براي ناز چشمانت
چه بي صبرانه مي مانم
د لم تنگ است و بي يادت
در اين غربت نمي مانم
تو هستي در وجود من
تو را هرگز نمي رانم

+ نوشته شده توسط MORTEZA az gonbad در چهارشنبه 30 فروردین1385 و ساعت 10:46 قبل از ظهر |

اين دفعه اگه داشت بارون ميومد از زيرش فرار نکن برو زير بارون ببين چنتا از دونه های بارون رو ميتونی بگيری اندازه قطره های بارونی که تونستی بگيری دوستم داری اندازه قطراتی که نتونستی بگيری دوست دارم.

+ نوشته شده توسط MORTEZA az gonbad در چهارشنبه 30 فروردین1385 و ساعت 10:40 قبل از ظهر |


 گفتم نرو پرپر ميشم!! گفتي مي خوام رها بشم!!گفتم آخه عاشق شدم!! گفتي مي خوام تنها باشم!!گفتم دلم،گفتي بسوز،گفتم يه عمري باز هنوز!!! گفتم پس عمرم چي ميشه،گفتي هدر شد شب و روز،،!!!آي دلم!! گفتم آخه داغون ميشم!!گفتي به من خوش ميگذره!!گفتم بيا چشمام به تو!!گفتي آخه کي ميخره !!! گفتم منو جنس مي بيني!!گفتي آره بي قيمتي!!!گفتم يه روز کسي بودم،،به من نکن بي حر متي گفتم صدام ميميره باز!گفتي به درد بسوز بساز!!گفتم حالا که پير شدم،،گفتي که از تو سير شدم!!!خائن

 

+ نوشته شده توسط MORTEZA az gonbad در سه شنبه 29 فروردین1385 و ساعت 5:8 بعد از ظهر |


همیشه عاشق کسی باش که لایق عشق باشد نه تشنه ی عشق چون تشنه ی عشق روزی سیراب می شود... هر که با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد ...

  

  

+ نوشته شده توسط MORTEZA az gonbad در سه شنبه 29 فروردین1385 و ساعت 12:16 بعد از ظهر |

آموخته ام که

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم

+ نوشته شده توسط MORTEZA az gonbad در پنجشنبه 24 فروردین1385 و ساعت 6:44 بعد از ظهر |
 

اگر دیدی یه جای تاریکی

 

دیوارهای دور و برت قرمزن

 

و از همه طرف خون میریزه

 

نترس!تو توی قلب منی...

 

 

+ نوشته شده توسط MORTEZA az gonbad در چهارشنبه 23 فروردین1385 و ساعت 10:27 قبل از ظهر |

پسر:دوستت دارم

دختر:خفه شو

پسر:عاشقتم

دختر:خفه شو

پسر:میمیرم برات

دختر:خفه شو

پسر:زنم میشی؟

دختر:جدی میگی؟

پسر:خفه شو!!!

 

+ نوشته شده توسط MORTEZA az gonbad در چهارشنبه 23 فروردین1385 و ساعت 10:13 قبل از ظهر |

اگر خدا هست...

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

3tamnakon.blogfa

+ نوشته شده توسط MORTEZA az gonbad در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت 6:28 بعد از ظهر |

ابديت

بهار بود و تو بودي

گل بود و تو بودي

بهار رفت و تو رفتي

خزان شد و نبودي

و من، همچون برگي خشکيده

در زير پاي عابران شتاب زده

خرد شدم

و باد، تکه هاي تنم را

به دشتهاي دور سپرد

چقدر زودگذر بود روزهاي خوب

مي دانم که با آمدن بهار

تو دوباره باز خواهي گشت

و اگر گذرت به دشتهاي سر سبز افتاد

سراغ مرا از لاله ها بگير

اما غمگين نشو اگر مرا نيافتي

من در کنار کوهسار بلند

با شقايقها دوباره روييده ام

من همه جا با توام اي ابديت

+ نوشته شده توسط MORTEZA az gonbad در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت 4:14 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط MORTEZA az gonbad در پنجشنبه 17 فروردین1385 و ساعت 12:13 بعد از ظهر |

با تو تنها مي شود

با تو تنها مي شود ___ معني هستي را چشيد
در ره نا منزلي ___ در منزلت ماوي گزيد
با تو آسان مي شود ___ از در بدر بودن گريخت
سر به روي زانوان ___ از بي کسي اشکي نريخت
اي طلوع هستي ام ___ آسان چه تابيدي بتاب
سر به روي سينه ام ___ تا جان به تن دارم بخواب
از طلوع هستي ات نوري به شبهايم بريز ___ تا ابد با من بمان از من و عشق مگريز

+ نوشته شده توسط MORTEZA az gonbad در چهارشنبه 16 فروردین1385 و ساعت 9:39 قبل از ظهر |